تبليغاتX
كلمه ، كتاب و كمي زندگي !
كلمه ، كتاب و كمي زندگي !
تلويزيون روزه دار !

اصلا آدم دوست ندارد دم افطار تلويزيون ببيند. يكي دكورش آنقدر تيره و تار است كه دل آدم ميگيرد. آن يكي چيز خاصي ندارد كه بگويد و يك مجري هي راه مي رود و حرف مي زند . تازه براي كودكان است بگمانم. اصلا نگاهش نكرده ام حتي يك بار! سومي هم كه اسمش را هم نياورم بهتر است. اين ماه عسل را تلخ كرده است به كاممان. ( توي اين پرانتز بگويم كه به اين مي گويند جذب حداكثري و دفع حداقلي ! بيرون انداختن مجري به سبب يك انتقاد . صدا و سيما از ولايتمداري فقط پخش سخنراني رهبري را بلد است . باور كنيد و شك نكنيد!)

با جراحت  شبهاي زاينده رود به ملكوت برويد! اين كارگردانها واقعا آدم را نا اميد مي كنند. سرسري ساخته شده سريال ها يا به سرعت نمي دانم اما هيچ كدام چنگي به دل نمي زند . خداي نكرده ماه رمضان در همه كشورهاي اسلامي ماه شادي و ضيافت الهي است. ملت در همه جا عيد ميگيرند و با جشن به استقبالش مي روند. آنوقت اينجا غم و غصه را به دل آدم سرازير مي كنند. راستش هيچكدام را پيگيري نمي كنم. ارزش وقت گذاشتن ندارند و همه هم حالا اين را مي دانند كه سريال ايراني را ده قسمت يكي ببيني كاملا مي فهمي ماجرا از چه قرارا است . آنهم سريال مناسبتي كه به مناسبتي آب هم تويش بسته اند!

اين وسط فقط نون و ريحون حرفهايي دارد.

ساعت 23:30

همه ديدني هاي ماه رمضان در اين ساعت تبعيدي پخش مي شوند و البته روي هم!!

اين شب ها، راز ، نون و ريحون

ديگر حرف نزنم بهتر است.
لينك | نوشته شده در شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 15:51 توسط آينه|
ادبيات ماها و ادبيات آنها!

اسطوره هاي يونان باستان ميراث مشترك اروپائيان محسوب مي شود و يكي از ثمرات رنسانس ترجمه و پراكنده شدن آنها در سطح اروپا و ورودشان به ادبيات غرب بود. اين ميراث آنقدر ارزشمند است كه از همان زمان تا كنون مطالعه و استفاده از آنها در ادبيات به صورت شرط لاينفك زندگي ادبي يك شاعر يا نويسنده در آمده است. در اغلب اشعار يا داستان هاي بلند و كوتاه مي توان تلميحي به اين اسطوره ها يافت كه در عين كوتاهي حجم عظيمي از آنچه نويسنده مي خواهد، به صورت غير مستقيم ، به خواننده انتقال مي دهد و كار نويسنده را هم زيبا و هم راحت مي كند.

انجيل و عهد عتيق در رده دوم اين استفاده ادبي قرار دارند . يك نويسنده يا شاعر غربي بلا شك خواننده خوب انجيل و عهد عتيق هست. در واقع نگاه آنها به اين دو كتاب نگاهي ادبي فلسفي تاريخي است و استفاده گاه به گاه از داستان ها و روايات يا تلميحات به موقع دراشعار و داستان ها نشان دهنده اين توجه است.

مورد ديگر نوشته هاي بزرگان ادبي است كه يك نويسنده غربي حتما تسلط خوبي بر آنها دارد. آثار نويسندگان بزرگ قرون گذشته هميشه دستمايه كار نويسندگان بعدي بوده است و به صورت يك منبع دست اول براي نويسندگان ديگر در آمده اند. شخصيت ها ، كلمات و موقعيت ها در نوشته هاي بزرگاني چون اسپنسر، شكسپير، مارلو، ميلتون و . . . در ادبيات غرب و بخصوص در انگلستان هميشه الهام بخش نويسندگان بعدي بوده است.

در واقع آنچه به ادبيات اروپا و غرب رنگ وبوي خاص داده است استفاده از اين سه منبع به عنوان پايه هاي هويت ادبي است. اين پايه ها هيچگاه متزلزل نشدند و همچنان نقش محكم خود را به عنوان پشتيبان و تكيه گاه ادبيات غرب ايفا مي كنند. اهتمام  نويسندگان و شاعران و در مجموع علاقه مندان به ادبيات در غرب به خواندن و دانستن اين آثار و استفاده مكرر از آنها در اشعار و داستان هاي بلند و كوتاه، خواننده حتي از نوع شرقي اش را وا مي دارد تا براي فهم يك نوشته ادبي،  آشنايي با اين منابع بدست آورد.

آنچه در ادبيات قرون گذشته ما رخ داده نيز دقيقا بر همين منوال بوده است. خلق آثار ارزشمند و بزرگي مثل شاهنامه، گلستان و بوستان، مثنوي و يا اشعار حافظ همگي بر پايه تسلط بر كتب مذهبي بوده است و بخصوص در شاهنامه اسطوره ها نقش اساسي بازي مي كنند.

اما اشكال كار در اينجا است كه آيا امروز يك نويسنده  و رمان نويس بر خودش فرض مي داند كه حتما تمامي اين اثار را مطالعه كند؟ قرآن، نهج البلاغه و روايات مذهبي ما در كدام رده مطالعاتي براي يك رمان نويس ايراني قرار دارند؟ در داستان هاي ايراني چقدر مي توانيد رد پاي شاهنامه را با آنهمه اسطوره و نكته هاي عميق و پتانسيل براي  انتقال مطلب و فكر پيدا كنيد؟

شايد كم خواني من اشكال كار باشد اما من اولين بار حضور قرآن و استفاده ادبي از آن را در "ارميا"ي رضا امير خاني ديدم و بعد در بقيه آثار و حتي مقالاتش اين حضور پررنگ ديده شد. و به خوبي مي توان تفاوتي را بين نوشته هاي او و ديگران احساس كرد. عمق و پشتوانه فكري داشتن و هويت شرقي و اسلامي در عين مدرن بودن مشخصه رمان هاي امير خاني است.

هيچ نمي شود اين گذشته و اين ادبيات غني را كنار گذاشت و صرف مدرن بودن و نوشتن از امروز آنها را ناديده گرفت. غني شدن و مقبول واقع شدن ادبيات امروز ما حتي نزد خودمان و جهاني شدن اش اول بستگي به هويت داشتن ادبيات ايراني دارد. تقويت پايه هاي ادبي و ارزش گذاري آنها نه با مجسمه سازي و همايش بوجود مي آيد و نه با  دعوا بر سر مصادره شخصيت هاي ادبي بين كشورها. ما، خود ما، چقدر به حضور آنها در ادبيات امروزمان بها مي دهيم؟

 

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 13:26 توسط آينه|
شاهكارهاي ترجمه و دوبله

اين مطلب را مي خواستم خيلي وقت پيش بنويسم كه بنا به دلايلي نشد


داريد تلويزيون تماشا مي كنيد يك فيلم سينمايي به نام "جزر و مد" از شبكه دو سيما كه در تاريخ 6/4/89 در ساعت 23:45 دقيقه پخش شده است و قسمت دومش هم شب بعد پخش مي شود. اسم انگليسي فيلم Tides Of Change است و اسم ايتاليايي اش piccolo mondo antico . ( فيلم محصول 2001ايتاليا است)

داستان فيلم مربوط به جنگ هاي استقلال ايتاليا از استراليا است!!!!

بله درست شنيديد استراليا !!

در سراسر فيلم نام كشور استراليا و افسران استراليايي به عنوان كشور اشغال كننده ايتاليا شنيده مي شود و من در عجبم كه به غير از مترجم بسيار دانشمند اين فيلم ، آيا يك عدد دوبلور محترم يا ناظر يا شنونده اي كه همينطوري در اتاق ضبط حضور داشته است چرا اين فكر به مغزش خطور نكرده كه چطور استراليا مي تواند با ايتاليا مرز مشترك زميني داشته باشد ؟!! چون ديگر اين اصلا احتياجي به دانستن زبان ندارد.

 

مترجم محترم و خبره فيلم كلمه Austria را كه نام كشور اتريش است با كلمه Australia استراليا كه تلفظ آنها فقط در دو حرف a , l متفاوت است اشتباه گرفته و هويجوري ترجمه كرده و رفته است روي انتن!

 

اين فيلم ، البته فقط قسمت دوم آن،  سال قبل هم پخش شد و از آن موقع اين داغ به دل من مانده بود كه در مورد اين شاهكار ترجمه و دوبله بنويسم كه خوشبختانه يا متاسفانه امسال دوباره پخش شد.

البته اين طور اشتباهات به همينجا ختم نمي شود

سه شنبه 31 فروردين ساعت 17 مستندي از شبكه 4 پخش شد كه مترجم براي كلمه  بازي" جور چين " واژه بسيار ابتكاري " معماي جوركردني " را اختراع و ثبت كرده بود!!

در قسمت ديگر همين مستند در مورد ساخت يك شيء، اين جمله خيلي ادبي را مي توانيد بشنويد" كار سريع است و دقت بالا  بايد وقت زيادي بگذاريد و  پولش را هم بپردازيد " كه اصل جمله اين بوده you must pay for it و منظور اينكه " براي كار سريع ، با دقت بالا بايد بهايي بپردازيد. بايد تلاش زيادي بكنيد تا كار مطلوب تمام شود."  

يك مورد ديگر از شبكه 4 كه ساعت 7:30 صبح پخش شده است و درباره قايق هاي پر سرعت است مي آورم بدون هيچ نوع توضيح اضافه:

 " اما سرعت زياد در آب چه مي كند يعني در يك محيط كاملا نابخشوده "!!!!

مي توانيد برداشت خود را از اين كلمه بنويسيد و جايزه ببريد.


يادش بخير دوران دانشجويي ، استاد عزيزي داشتيم كه تقريبا در اولين روزهاي كلاس متذكر اين ترجمه هاي كلمه به كلمه و افتضاح شد و مثال جالبي زد از يك فيلم كه شب قبل پخش شده بود" وحشتناك خوشحال شدم"

بزرگترين دانشگاه ملي ما با زبان و ادب فارسي چه كارها كه نمي كند.


لينك | نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 14:12 توسط آينه|
گم شده!

شده است خودت را گم كرده باشي ؟! در پيچ و خم زندگي روزمره آنقدر بالا و پايين و چپ  و راست مي رويم كه ناگهان چشم باز مي كنيم و مي بينيم كمي يا شايد هم مسير زيادي را دور خودمان چرخيده ايم يا اشتباهي رفته ايم و آن وقت مي بيني بيست و چند ساله شده اي و براي همه حرف زده اي و خواسته اي دنيا را گلستان كني و اين وسط اول از همه خودت را فراموش كرده اي!

همان اولين ماموريت و اصلي ترينش كه برايش به اين دنيا قدم گذاشته اي.

آن خود آرماني را مي گويم ها! هماني كه بايد بگردي تا پيدايش كني. جايي شنيدم كه عزيزي گفت:" پيداش كن" و كسي پرسيد:" پيداش كنم يا پيداش مي كنم " و پاسخ شنيد كه :" پيداش كن"

و تو مي ترسي كه روزي برسد و بفهمي كه پيدايش نكرده اي


لينك | نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 15:39 توسط آينه|
كاش!

دلم

مثل شاخ و برگ سرو تاب مي خورد

ماه گوشه حياط

توي حوض زير حبه هاي تاك آب ميخورد

ياس قد كشيده روي پنجه سر در حياط

عطر مي زند

كوچه را

در سكوت سيب هاي سرخ

تازه آمده

ستاره اي نفس زنان

چشم مي كشد انتهاي جاده را

بي قرار

ايستاده ام ميانه رفت و آمد نسيم

زير آسمان

كنار جوي كوچه باغ

كاش

زودتر ببينمت

كاش . . .


لينك | نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 16:2 توسط آينه|
و السلام

اينجا شايد براي مدتي يا شايد هميشه تعطيل شود 

ممنون از همه!


لينك | نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 12:1 توسط آينه|
در برابر چشم باد

 

از همان اول كه اسم سريال  "در چشم باد" را شنيدم ياد  سريال استراليايي  "در برابر باد" افتادم. يادم نيست دقيقا اولين بار كي پخش شد اما بخاطر دارمش. پخش تكراري اش را اما گمان مي كنم درست تابستان اخرين سال دبيرستانم بود. خود سريال توليد 1978 است و در 13 قسمت ، اشغال ايرلند توسط انگليسي ها و بعد مهاجرت اجباري يا همان تبعيد مري به استرالياي تازه مستعمره شده و بعد آن هم درگيري ها و مبارزات عليه انگليسي ها و دست آخر پيروزي مهاجران براي بدست گرفتن حكومت را شرح مي دهد، گرچه تا همين الان هم استراليا جزو انگليس و زير پرچم ملكه انگلستان نفس مي كشد و نخست وزيرش با نظر ملكه تاييد مي شود.

داستان كلي در چشم باد هم چيزي شبيه همين است. با اين تفاوت كه توي ايران پيروزي واقعي اتفاق افتاد و دست همين انگليسي ها از مملكت كوتاه شد و بعد هم سريال با فتح خرمشهر تمام مي شود.

در مقايسه اما شايد با من موافق باشيد كه در برابر باد آنقدر رنج ها و سختي ها را ملموس و تكان دهنده نشان مي داد كه عمق قساوت انگليسي ها را عيان مي كرد و مبارزه كه عنصر اصلي اين سريال بود در همه لحظات جاري و بيننده با شكست ها و پيروزي هاي قهرمانان فيلم همراه بود. سريال وقفه نداشت و يك بازه زماني مستمر را روايت مي كرد. به همين دليل شخصيت ها و زندگي شان كاملا در ذهن بيننده جا افتاده بودند.

 

در چشم باد سريال خوش ساختي بود با ايده اي جالب اما اگر بخواهيم اثري را كه از ديدن اين دو فيلم توي ذهن مانده است مقايسه كنيم گمانم عمق و ماندگاري در برابر باد بيشتر باشد و دليلش تصوير كردن زندگي مردم  طبقه پايين جامعه است كه طبيعتا هميشه سنگيني بار رنج ها و ستم ها بر شانه هاي آنها بيشتر است. در چشم باد مي خواست فساد دربار و سطح بالاي جامعه را نشان بدهد بنابراين قهرمانش را از ميان خانواده ي طبقه متوسط به بالا انتخاب مي كند و براي اينكه او را جوري نجات بدهد وبرساند به زمان جنگ ، از مهمترين مرحله مبارزات مردمي در ايران چشم پوشي مي كند و عوضش ويلا و مناظر چشم نواز حومه واشنگتن را نشانت مي دهد. و عشق ناكامي كه نماد دل كندن از آمريكا و بيگانه و پيوستن به مام وطن است. نتيجه اين مي شود كه خيلي حرفها نا گفته مي ماند در حاليكه مي شد با روايت دو داستان موازي هم فساد دربار و هم مردم را نشان داد و هيچكدام را فداي ديگري نكرد.

در چشم باد فرصت هاي زيادي را به هدر داد و صحنه هاي اضافي بسياري بود كه مي شد جايش را با يك داستان پر كرد. بنابراين نمي توان كمبود زماني را بهانه كرد. بياد بياوريد صحنه هاي قطار باري  را كه بيژن و ليلي و عده اي از مردم سوار بر آن در غروب حركت مي كردند از چپ و راست و جلو عقب و تو و بيرون قطار آن هم لحظات طولاني غروب و حركت قطار را مشاهده كرديم!

در مورد جنگ هم واقعا حرفي ندارم برخلاف خيلي ها فكر مي كنم اصلا اين قسمت ها جالب از كار در نيامده بود اگر از قسمت هاي مقاومت خرمشهر تا سقوط بگذريم كه متاسفانه اثري از آنها در فيلم ديده نشد، در باره بقيه كار بايد گفت داستاني وجود نداشت، شخصيت ها پراكنده و بي هدف بودند و آنطور كه بايد فتحي ديده نشد يعني عظمت فتح خرمشهر و فداكاري ها  تصوير نشد و بيشتر شكل تكه هايي از يك مستند بود مخصوصا سه قسمت آخر فيلم، اين يعني از دست دادن فرصت روايت يك داستان خوب در جنگ.

با وجود همه اينها بايد از ساختش تشكر كرد و خسته نباشيد گفت و اين را هم اضافه كرد كه : در چشم باد فيلم خوبي بود كه مي توانست خيلي بهتر از اين باشد


لينك | نوشته شده در جمعه چهارم تیر 1389ساعت 12:50 توسط آينه|
براي لحظه هاي خوب دلتنگي

اللهم انك آنس الآنسين لاولياءك و احضرهم بالكفاية للمتوكلين عليك،تشاهدهم فى سرائرهم و تطلع عليهم فى ضمائرهم و تعلم مبلغ بصائرهم،فاسرارهم لك مكشوفة و قلوبهم اليك ملهوفة،ان اوحشتهم الغربة آنسهم ذكرك و ان صبت عليهم المصائب لجاوا الى الاستجارة بك.

پروردگارا،تو از هر انيسى براى دوستانت انيس‏ترى و از همه آنها براى كسانى كه به تو اعتماد كنند براى كارگزارى آماده‏ترى. آنان را در باطن دلشان مشاهده مى‏كنى و در اعماق ضميرشان بر حال آنان آگاهى و ميزان بصيرت و معرفتشان را مى‏دانى. رازهاى آنان نزد تو آشكار است و دلهاى آنها در فراق تو بيتاب است. اگر تنهايى سبب وحشت آنان گردد، ياد تو مونسشان است و اگر سختيها بر آنان فرو ريزد به تو پناه مى‏برند.

امير المؤمنين عليه السلام

خطبه 218 نهج البلاغه " />" />


چو باد عزم سر كوي يار خواهم كرد

نفس به بوي خوشش مشكبار خواهم كرد

به هرزه بي مي و معشوق عمر مي گذرد

بطالتم بس از امروز كار خواهم كرد

نفاق و زرق نبخشد صفاي دل حافظ

طريق رندي و عشق اختيار خواهم كرد.


لينك | نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 12:7 توسط آينه|
سكوت!

ساختمان است كه همينطور از چهار طرف خراب مي شود و بالا مي رود - البته در ظل تبصره هاي تراكم فروشي شهرداري - و صداي لودر و كاميون و كلنگ و آهن و ... خاك و گچش كه بماند. درست سالي يك ساختمان و البته هنوز يك زمين خالي ، درست روبروي پنجره آفتابي اتاقم، باقي مانده كه احتمالا سال بعد نوبتش مي شود.

يك ، دو ، سه، چهار مدرسه از دبستان بگير تا دبيرستان دخترانه و پسرانه به اضافه يك دانشگاه و مهد كودك مختلط! سر صبح با بلندگو ( البته نوبت را بين خودشان تقسيم كرده اند) و شعر و شعار مهمان خانه تان مي شوند. روزهاي مناسبتي هم كه جاي خودش را دارد مي توانيد از انواع سرود ها ، نمايش ها و سخنراني ها و تذكرات پليس و آتش نشاني گرفته تا خاطرات بسيجيان خط مقدم سال هاي جنگ بهر مند شويد. البته جيغ و داد بچه دبستاني ها هم عالمي دارد يك حس نوستالژيك به آدم مي دهد . اول سال از ساير اوقات جالبتر است چون به لطف سرويس ها – كه كوچه و خيابان را پر مي كنند – حتي اسم تك تك بچه ها و راننده سرويس هايشان را با سه بار تكرار در روز به مدت يك هفته، حفظ مي شويد.

اگر فكر كرده ايد حالا كه تابستان شده مدرسه و بلندگويش تعطيل است سخت در اشتباهيد. اردوهاي تابستاني و مسافرهاي شهرستاني مدرسه را باز نگه مي دارند و بلندگو هم پابرجا و استوار به كارش ادامه مي دهد .

جالبترين قسمت يك عدد پادگان بزرگ است كه ته كوچه شماست و البته به غير از موقع حضور فرمانده اي ، مافوقي يا مهماني كه مي تواني ورودش را از طبل و سنج و بلندگو و داد و فرياد بفهمي بي آزار بي آزار است.

اما شب ها  . .

همين همسايه محترم بله همين ايشان درست بغل در خانه شما ، همراه باجناق عزيزشان كه مستأجرشان مي باشد و همسران محترمه شان و سه عدد پسر بچه فقط!!! براي اينكه مزاحم هم نشوند و در ضمن صله رحم بجا آورده باشند و از هواي مطبوع نصف شب و سكوتش البته !! بهره مند شوند، ساعت دوازده نصف شب جلوي در خانه شان و زير پنجره اتاق شما دور هم جمع مي شوند و يك ساعتي را به گپ و گفت مي گذرانند و از بازي بچه هايشان كيف مي كنند.

كمي نمي گذرد و  تازه خوابتان برده كه به لطف ماموران زحمت كش شهرداري ساعت يك نصف شب مي توانيد در خواب خوش يك فيلم تقريبا ترسناك از بمباراني، زلزله اي ، چيزي ببينيد و با يك صداي مهيب در حالتي نزديك به سكته از خواب بپريد. البته اين مال اوائل نصب سطل ها بود و الان تقريبا فيلم تكراري شده است، تقريبا. صبح هم در خواب خوش صبح گاه به همين ترتيب و دوباره روز آغاز مي شود.

. . .

دلم كمي سكوت مي خواهد سر يك قله كوه يا وسط يك دشت بزرگ

 


لينك | نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد 1389ساعت 14:17 توسط آينه|
شاخص كافي نيست!
 

چه خوب است كه صدا و سيما شاخص ساخته است تا امام خميني رضوان الله تعالي عليه را بهتر بشناسيم اما تنها برش هاي كوتاه از موضع گيري هاي امام در مقاطع حساس كافي نيست.

شناخت امام محدود به سخنان امام نيست كه البته لازم است و ضروري، اما وقتي فقط شاخص پخش مي شود، وقتي دهه هاي فجر يكي بعد ديگري مي آيد و مي رود و تكه فيلم هاي تكراري هر روز مي رود روي آنتن و ما با ولع همان تكراري ها را مي بينيم، حق عظمت كار امام ادا نمي شود.

درك و فهم و شناخت جزييات از وضعيت و حال و روز جامعه و سياست و مردم در روزهاي پيش از انقلاب كمك بزرگي است در شناخت امام. با اينكه سعي مي شود تاريخ گفته شود مثلا در همين شاخص يا در برنامه هر شب استاد معتضد، باز هم همه چيزي كه گفته شده فقط كتاب تاريخ كه نه، جزوه تاريخ است ، آنهم خلاصه و كوتاه ، بريده و جدا شده. انگار در يك خلاء يك تكه از تاريخ را پيش رويت مي گذارند و مي گويند اينجا امام اينطور گفت.

 

 شايد براي همين است كه امام علي عليه السلام در بيان بزرگي و عظمت كار حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله وضعيت تاريك جامعه جاهلي را بيان مي كند تا اهميت شخصيت حضرت و آنچه رخ داده واضح تر شود .

گمان مي كنم اگر بخواهيم امام را بشناسيم اول بايد آن دوره بدون امام را خوب ببينيم تا بدانيم امام به ما چه داد و اين كار با تاريخ و سياست صرف نمي شود، كمي هنر هم چاشني كار لازم است .

ديدن يك فيلم يا خواندن يك رمان خوب با تاريخ شنيدن فرق دارد. به قول رهبر عزيزمان تاريخ نقشه يك كشور است از فاصله چند هزار پايي كه همه چيز را به تو نشان مي دهد اما كلي و قصه زندگي ميان يك كوچه و محله است با آدم هايش شادي ها و غم هايشان و نگراني ها و دلواپسي هايشان، فرهنگ و شيوه زندگي شان كه رنگ و بويي از كل جامعه است. اينكه فقط بگوييم خان و خان بازي مردم را پيش از انقلاب رنج مي داده، يا در سال فلان قانون كاپيتولاسيون تصويب شد، خيلي فرق دارد با اينكه بروي رماني بخواني يا فيلمي ببيني كه نشانت دهد آزاد بودن دست خان زاده ايي را در تصرف در جان و مال و ناموس مردم ، نشانت دهد فرمان روايي آمريكايي اجنبي در خيابان ها و دانشگاه ها و ادارات ما و لگد مال شدن عزت ما را. دادن آمار از اينكه فلان قدر مدرسه ساخته ايم ، اين تعداد سد و اين مقدار بيمارستان ايجاد شده فرق مي كند با حس كردن رنج و سختي و دشواري در متن زندگي مردم با يك قصه .

متاسفانه حتي سريال سازي تاريخي ما هم شده است سريال سازي سياسي. امثال كارهاي محمدرضا ورزي همان جزوه تاريخ است كه گفتم، براي چاشني كار هم كمي عشق و عاشقي به اش اضافه مي شود كه اي كاش نمي شد. حتي در چشم باد هم كه البته بايد به سازنده اش دست مريزاد گفت همه چيز را از ديد يك خانواده بالاتر از سطح مردم عادي نشان مي دهد آن هم در ميانه چند داستان عاشقانه كه باعث مي شود اين وسط تو هيچ دركي از قحطي و گرسنگي و رنجي كه بر مردم در آن روزگار جنگ جهاني وارد شده حس نكني جز كيسه هايي كه به خانه مي آيد و انبار مي شود. هيچ حس نكني كه آن دوران چقدر ملت ايران از ارتش هاي متفقين آسيب خورد و لطمه ديد، چقدر تنفر از آنها در قلب و دل مردم ريشه كرد و بعد تمام دوران سلطنت محمد رضا با همه اختناق و فشار، و با همه دست اندازي هاي آمريكا در ايران فاكتور گرفته مي شود و يكسره به جنگ وصل مي شود و آنجا هم باز پشت جبهه نداريم.

 

كار خوب مجتبي راعي را هيچ وقت از ياد نمي برم؛ فيلم صنوبر. داستاني از كودكي امام ، شرح خان بازي و قساوت و بي رحمي دست پروده هاي حكومت قاجار با مردم و پناه بردن مردم به خانه پدري امام. صحنه هاي زنده و قابل لمسي كه مي گذاشت با تمام وجود كمبود ها و، رنج ها را حس كني و ظلم و دست اندازي خان زاده ها را و همدستي شان با بيگانگان براي فشار بر مردم و بي پناهي مردم را كه پناهشان را در خانه روحانيت اصيل شيعي جستجو مي كردند.

 

براي درك فضاي قبل از انقلاب و حتي فضاي پر تلاطم پشت جبهه در دهه شصت كم گذاشته ايم. براي فهميدن تمام آنچه بر ملت ما در نظام غير اسلامي تحميل مي شد و دليل خون هايي كه ريخته شد كم گذاشته ايم، براي فهميدن اينكه چرا امام مي گفت استقلال بدون اسلام را نمي خواهيم كم گذاشته ايم، براي دليل عشق آن كشاورز وراميني كفن پوش ، آن جوان بازاري ، آن طلبه قمي سال 42 به امام خميني كم گذاشته ايم و در همه اين كم گذاشتن ها مخاطب را محروم كرده ايم از درك  شخصيت پيامبر گونه و الهي امام  كه در طول پانزده سال مبارزه ،  طومار سلطنت چند هزار ساله را با رهبري  آگاهانه اش در هم پيچيد.

 

شايد براي همين است كه آن خان زاده ها از آن سوي آبها و آن دولت هايي كه دست هايشان كوتاه شده است از اين مملكت حالا طمع كرده اند به ندانستن ما.

 


لينك | نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 17:20 توسط آينه|